تبليغاتX
با مداد سبز

با مداد سبز

پسر من 2

 

- تو فرزادي؟

- آره

- کجا بودی؟

- عروسی

- عروسی کی؟

- دختر خاله ام

- دیگه میای هر روز؟

- نه فقط امروز اینجام

- بعدش چی؟

- می مونم خونه

- خوبه، خونه خوبه

- بيا يه فال ديگه بردار

- يكي بسه ديگه

- نه، تو يكي ديگه هم بردار

....

پسركم بزرگ شده. حرف مي زند. و هر بار براي اينكه حرفش را بشنوم بايد كلاهش را از جلوي دهنش كنار بزنم و گوشم را نزديك كنم. هر دو خوشحال شده ايم از ديدن هم. و من خوشحال ترم كه حرف مي زند، كه كمتر فال مي فروشد، كه بيشتر خانه مي ماند. و او خوشحال تر است كه من بعد يك سال پيدايش كرده ام و مي تواند پول يك فال را ازم بگيرد و مرام بگذارد و دو فال بهم بدهد. مردي شده براي خودش در اين يك سال!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 15:14  توسط GreenPencil  | 

سفر به مالزي

مالزی طبیعت فوق العاده زیبایی دارد و آب و هوای استوایی دلچسب من، با آن باران های شدید گاه گاهی. معابد زيبايي دارد هم.

ولي مالزي را دوست ندارم، هيچ دوست ندارم و پيشنهاد نمي كنم كسي برود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 9:58  توسط GreenPencil  | 

سفر

چند روزی هم می ریم شرق ببینیم اونجا چه اتفاقاتی منتظرمونه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 12:8  توسط GreenPencil  | 

حمید کوهنورد می شود

 

و این طوری شد که ما صبحانه های دلپذیر روزهای جمعه مون رو از دست دادیم!

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 9:19  توسط GreenPencil  | 

گفتمان

در اتاق انتظار مشاوره:

- شما متاهلین؟

- بله.

- بله خب، اينجا جاي متاهل هاست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 9:51  توسط GreenPencil  | 

Game

کاش می توانستیم مثل نیکی, وقتی با مرگ دست و پنجه نرم می کند, به خودمان بگوییم This is a game و مطمئن باشيم كليد حل معما جايي همين نزديكي هاست.

هر چه فكر مي كنم به نتيجه نمي رسم كه دلم مي خواهد درگير بازي اي چنين عجيب شوم يا نه. البته كه دلم مي خواهد. من عاشق بازي ام. و فكر كن اين بازي براي خود خود من طراحي شده باشد. آنچه به شك مي اندازدم فقط اندوه تمام شدن بازي است. هيجان بي حد شروع بازي، تلاطم ادامه اش، و همه ي آنچه وجودت را در هم  مي پيچد، اگر قرار باشد روزي تمام شود...؟ طاقت آن روز را ندارم. مي دانم نفس راحتي خواهم كشيد، اما بلافاصله دلم تنگ مي شود. براي لحظه لحظه ي نفس گير بازي دلم تنگ مي شود. دچار خلاء مي شوم. اين است كه شك مي كنم. وارد بازي شدن را با همه ي وجود استقبال مي كنم، اما خروج از آن... من درگير بازي مي شوم، غرق بازي، معتاد بازي و دلم نمي خواهد لحظه اي برسد كه بگويند بازي تمام شد.

اگر جايي شبيه CRS پيدا كردي، حتمن مرا خبر كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 11:53  توسط GreenPencil  | 

قاصدک

من قاصدکم. از همان ها که فوت شان می کنی سوار بر باد می شوند و معلوم نیست کجا می روند. که آماده ی رها شدن اند، آماده ی گم شدن. سبک و نامریی. وقتی از ساقه شان جدا شدند دیگر جایی بند نمی شوند. به این راحتی ها نمی شود گرفت شان. و اگر گرفتی، نباید نگه شان داری. فقط باید آرزویی در گوش شان بخوانی و فوت کنی و منتظر باشی برآورده شود.

من قاصدکم، چسبیده به ساقه. توی باغی آفتابی، زیر درختان بخشنده ای که سایه شان را بی دریغ نثارم می کنند. کنار همه ی بنفشه ها و اطلسی ها و مینا ها و فراموشم نکن های کوچک که دوستم می دارند. و همه ی پرنده های مهاجری که می آیند و می روند و خاطره ای جا می گذارند. و باران های گهگاهی که شادابم می کنند. و خورشید مهربان که همیشه هست.

من قاصدکم اما! در انتظار نسیمی، بادی، طوفانی... آماده ی رها شدن، گم شدن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 10:16  توسط GreenPencil  | 

كنعان

کنعان را دیدم.

عجیب بود.

دلم می خواست تنها می دیدم این فیلم را.

دلم می خواست بعدش تنها بودم و راه می رفتم... راه می رفتم...

دلم می خواست هیچ حرفی نمی شنیدم راجع به فیلم.

دلم می خواست گریه می کردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 11:42  توسط GreenPencil  | 

نشانه

نمی دانم اسمش اتفاق است، بد شانسی است، نشانه است، یا هیچ چیز خاصی نیست که اهمیت داشته باشد.

این که قرار من با مشاور، که قرار است کمکم کند، دو هفته کنسل شود، و یک بارش به خاطر مرگ خواهر خانم مشاور باشد (!)، نکته ی بی اهمیتی نیست به نظرم. ولی حرفش را هم نمی فهمم.

یعنی انقدر لازم است که خودم تصمیم بگیرم؟ بدون هیچ کمکی؟ یعنی بیخود شلوغش کرده ام؟ یعنی باید بیشتر صبر کنم؟ بیشتر به خودم زمان بدهم؟ یعنی حتا قرار نیست یک مشاور راهنمایی ام کند؟

در حال رسوب کردنم. حس خوشایندی است، اما دلم نمی خواهدش. دوباره به فکر رژیم غذایی سالم افتاده ام. به فکر فیلم دیدن. کتاب خواندن. تمیز کردن خانه. چک آپ های مختلف پزشکی. زبان اسپانیایی خواندن. اینها سم است برای تغییر و من تشنه ی تغییرم. اینها نگه ام می دارند، دست و پایم را می بندند و انرژی ام را می گیرند. من به اینها نیاز ندارم، به ... نمی دانم ... به چیزهای دیگری نیاز دارم انگار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 16:25  توسط GreenPencil  | 

باز هم پاییز

باز هم اول مهر... و من باز هم هیچ کاری نکردم...

رخوت زمستانی از همین حالا به پاهایم پیچیده است. به زودی قفسه ی سینه ام را فشار خواهد داد و نفسم را تنگ خواهد کرد. و من یک نیم سال دیگر باید منتظر بمانم تا نفسم بالا بیاید، کمی جان بگیرم و دوباره به این فکر بیفتم که باید کاری کنم.

امیدوارم دیر نشود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:9  توسط GreenPencil  | 

من آن روزها

از مریم کوچک می پرسد. از مریم کوچک آن روزها. هی می گویم برایش. می گویم و دلم برای مریم کوچک آن روزها می سوزد. دلم می گیرد برایش. دلم می خواهد بغلش کنم و ببوسمش. موهای بلند دم اسبیش را (که هیچ وقت نداشت) نوازش کنم و بگویم برایم حرف بزند. بنشینم کنارش و برایش کتاب بخوانم، نقاشی بکشم. بگویم که چقدر دوست داشتنی است، چقدر شیرین است، چقدر مایه ی افتخار است.

می گوید مریم کوچک خیلی فشار تحمل کرده، خیلی اضطراب داشته. باید با مریم کوچک حرف بزنیم، بفهمیم چه بر او گذشته. خوشحال می شوم. دلم می خواهد هر چه زودتر مریم کوچکم را نجات دهیم از آن روزها. مریم کوچکم منتظر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 11:27  توسط GreenPencil  | 

Auto-stop-not

آژانس نمي گيرم. لباس مي پوشم و پياده راه مي افتم. مي شوم يكي از ميليون ها دختر اين شهر كه توي خيابان ها راه مي روند.

زير پل گيشا ايستاده ام كه بروم بازارچه لاله. خيلي وقت است، خيلي وقت كه كنار خيابان نايستاده ام ماشين بگيرم. تاريك است و من ماشين ها را نمي بينم. نمي دانم به كدام مي توانم بگويم "پارك لاله". ماشين اولي كه مي ايستد و "برسونمتون"، تازه يادم مي آورد كجايم. ماشين دوم پشت سرش منتظر است كه شانسش را امتحان كند. ماشين سوم، ماشين چهارم، كه همان اولي است كه دور زده و برگشته و "هنوز كه اينجايي". مي فهمم وارد بازي اي شده ام كه فراموشش كرده بودم. بازي دردناكي كه سال ها آزارم داده بود.

بغض مي آيد... نفرت... بايد دربست بگيرم و زودتر نجات دهم خودم را. قبل از اين كه ماشين بعدي برسد پشيمان شده ام. مي ايستم. مي ايستم تا لمس كنم دختري تنها كنار خيابان بودن يعني چه. مي ايستم تا بدانم اگر روزي نتوانم دم در سوار ماشين شوم و دم در پياده شوم چه مي شود. مي ايستم تا يادم بيايد لحظه هايي را كه تحقير شده ام، كه خرد شده ام، كه دستم به هيچ كجا بند نبوده است، كه بغض كرده ام، كه اشك ريخته ام وسط خيابان. مي ايستم تا يادم بماند بايد قوي شوم، هزار بار قوي تر از امروز. مي ايستم تا مطمئن شوم اين شهر مال من نيست. مي ايستم، تنها و بي دفاع. بايد اين بار بازي را من بچرخانم...

ماشين بعدي كه مي ايستد... چرا هيچ كس به من نگفته با ماشيني كه جلويم ايستاده چه بايد بكنم؟ چرا فقط به من گفته اند سوار اين ماشين ها نشوم؟ چرا نشوم؟ چرا حتا نمي توانم از پل گيشا تا پارك لاله را ماشين بگيرم؟ چرا انقدر كودكم؟ انقدر ترسو؟ چقدر بايد بزرگ شوم هنوز؟ چقدر بايد ياد بگيرم؟ چقدر بايد بگذرد تا محكم كنار خيابان بايستم و نگران هيچ ماشيني كه جلويم مي ايستد نباشم؟ مي رسد چنين روزي؟

نمي خواهم به ميليون ها دختر ديگر اين شهر فكر كنم. نمي خواهم دختران شهرم را نجات دهم. نمي خواهم چيزي را عوض كنم. نمي خواهم ماشين سوارهايي را كه جلوي دختران شهرم مي ايستند ادب كنم، نصيحت كنم، خفه كنم. نمي خواهم به كثافت هايي كه اين شهر را متعفن كرده اند فكر كنم. حتا نمي خواهم فرار كنم. فقز مي خواهم قوي باشم، هزار بار قوي تر از امروز.

براي امشب كافي است. من قواعد اين بازي را بلد نيستم، ياد نگرفته ام هنوز ... "دربست".

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 10:43  توسط GreenPencil  | 

برای ملیکا

باران كه شروع مي كند، sms مي دهد "ديدي دلت بارون مي خواست؟‌" جواب مي دهم "آره، ولي مهم نيست ديگه." جواب نمي دهد. فكر مي كنم به چه فكر مي كند؟ بد و بيراه مي گويد كه همه ي هيجاناتش را هدر داده ام؟ دلش مي سوزد كه بي علاقه شده ام؟ عصباني مي شود كه  "شورشو درآورده!" يا هيچ اهميتي نمي دهد كه به باران اهميتي مي دهم يا نه.

از وانتي دم در هندوانه ي بزرگي مي خريم. فروشنده مي پرسد "چاقو بزنم؟‌" مي گويم "نه، قبولش دارم." مي گويد "آره.‌" فروشنده مي پرسد "چيكا كنم بالاخره؟" مي گويم "بزن!" و همين يك ذره هيجان باز كردن هندوانه اي نامعلوم، وقتي قررررچ صدا مي دهد، با چاقوي به اين بزرگي قرباني مي شود. نمي دانم فهميد چه لذتي را از عصر تابستان مان گرفته است يا نه.

تمام 20 دقيقه هايي كه "لولا" مي دود را هيجان و استرس مي كشيم و يك كلمه هم نمي گوييم. فيلم كه تمام مي شود لبخند مي زنيم و مي گويم "دلم مي خواد موهامو قرمز كنم. كوتاه و قرمز!" و نمي دانم چه تصوري دارد از من با موهاي كوتاه قرمز.

باران شروع كرده است كه شروع مي كنيم به دويدن. هرجا خسته مي شوم مي گويد "Run Maryam, run!" و من دوباره مي دوم و باز مي گويد "عاليه، خيلي خوب دويدي." و من باز مي دوم. تا آخر باران مي دويم در جاده ي سلامتي. و من نمي فهمم واقعن خوب دويده ام يا نه.

هندوانه ي بزرگ را قاچ مي كنيم و مي خنديم. مي نشينم روي زمين، وسط فرش و تا قاچ آخر هندوانه را مي خندم، بلند بلند و بي وقفه. مي گويد "ورزش چه اثر خوبي داره روت." باز مي خندم و نمي دانم چه فكر مي كند از اين همه بيخود خنديدن.

مي شناسمش و نمي شناسمش. عين خود من است و يك دنيا با من فرق دارد. به هر حال دوست شده ايم با هم، دوست هاي خوب. و اين روزهاي بيخود را خوب مي گذرانيم كنار هم. من كه خوشحالم. او را نمي دانم اما كه خوشحال است يا نه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 15:45  توسط GreenPencil  | 

کجا؟؟

کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟

سهراب

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 15:24  توسط GreenPencil  | 

من دیگر

عطر قهوه ی اشکان با یه غم نازک غروبانه و حس ملایم دیدن یه دوست و باهاش شام دو نفره خوردن، همه جوری ترکیب شدن که بهم اعتماد به نفس عجیبی می دن. انگار که الان می تونم پر بکشم. انگار که خیلی قوی ام. هیجان لحظه ای رو دارم که کوله به دوش، پامو بذارم تو خنکای عصر تابستون. کاش می شد مانتوی سفید خنکم رو مجبور نباشم عوض کنم. کاش می شد این عصر، با همه ی حس هاش کش بیاد و طولانی بشه.

انگار نه انگار همون بچه ی غرغروی یکی دوساعت قبلم که دلش می خواست پاشو بکوبه زمین و گریه کنه و بهانه بگیره واسه هر چیز کوچیک. یه موجود بی نظیرم که هیچی نمی خواد، بزرگ و بی نیاز و رها.

کاش می شد این عصر، با همه ی حس هاش کش بیاد و تموم نشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 19:47  توسط GreenPencil  |